ادامه مطلب
يادش به خير چند سال پيش محمود اخوان يادداشتي همراه با فهرست بناهاي تاريخي نيازمند حفاظت در گرگان منتشر كرده بود. يك گزينه ديگر از آن ليست كم شد....
لينك اين مطلب در گرگان خبر را اينجا ببينيد
ادامه مطلب
سالهاي دهه 70، من دانشآموزي 10-11 ساله بودم. يادش بهخير در محلهي ملل زندگي ميكرديم. آنسالها هنوز بسياري از محلات گرگان گاز شهري نداشت. از اينرو ما كه هر روز مدرسه ميرفتيم، به ديدن صحنههاي تكراري صفهاي بلند و كوتاه و مردم با پيتهاي نفت در دست يا صف كپسولهاي گاز در روزهاي معيني از هفته عادت كرده بوديم. يادم ميآيد آن روزها كه گاهي از معطلي پيش پدرم گلايه ميكردم با خنده ميگفت: حالا كه برق و آب هست اما زمان كودكي آنها آب آشاميدني را بايد با دبه از ميدان عباسعلي (سقاخانه فعلي) كه مظهر قنات بود تا خانه (محله 9تن، ميركريم) حمل ميكردند. پدرم ادامه ميداد: ما هم كه زمان كودكي از آب آوردن خسته ميشديم، پدرمان ميگفت: حالا كه خوب است، شما از ميدان آب ميآوريد اما ما از آبانبار حاج علي آب ميآورديم كه 40 پله داشت....
داستان پيشرفتهاي تكنولوژيك آنقدر شتابآلود است كه همه بايد حتي از خاطرات 10 سالهمان با شيريني ياد كنيم و بخنديم كه چه وضعي بود و اكنون چگونه است؟ اما آنچه در اين ميان مرا آزار ميدهد، اينست كه نسل بعد چه قضاوتي درباره ما خواهد داشت؟ هنگامي كه برايشان خاطرات خود را اينگونه نقل ميكنيم: گرگان 10-20 سال پيش شهر قشنگي بود، بارانهايش به دل مينشت، جويها اينگونه نبود و باران به خيابانها و مغازهها و... آسيب نميزد. ناهارخوران هم پارك زيبايي بود. درختان انبوهتري داشت، اينقدر ساختمان اداري و تجاري و... نداشت، هر فضايي را نميشد اشغال كرد و چادري زد و كاسبي كرد. البته هنگامي كه نسل بعد به حرفهايمان با تعجب نگاهي كرد، با تاكيد بگوييم: بهخدا زيارت اين مدلي نبود، اين همه آپارتمان نداشت، درختان بيشتر بود و...
يا بگوييم باور كنيد شهر ما بافت تاريخي زيبا و خوبي داشت، خانههاي پدريمان تا چند سال پيش هم بود، اين مجتمع تجاري فلان، خانه پدربزرگ فلاني بود، مدرسه ما فلانجا بود. يا بگوييم بسكتبال گرگان چنان بود، روزي شهره ورزش ايران بود، ورزش اول ما بود، سرخپوشان نايب قهرمان ايران بود، گنبد، قطب واليبال بود. وقتي كه نسل بعد از حرفهاي ما متعجب ماند بگوييم، بهخدا ما تلاش كرديم كه زيبايي، تاريخ و فرهنگ شهرمان را حفظ كنيم، اين كارها را كرديم، اين قدمها را برداشتيم و...
اما آيا نسل بعد باور خواهد كرد؟
البته كه به بركت همين تكنولوژيها، عكسهاي زميني و هوايي، خواهد ديد گرگان چگونه شهري بوده است، اما حرفهاي ما را باور نخواهد كرد. نسل بعد انگشت اتهام را به سوي ما نشانه خواهد رفت، به خاطر سكوتي كه در برابر آسيبهاي جدي به ناهارخوران، زيارت، بافت تاريخي، جنگل ابر، بسكتبال گرگان، واليبال گنبد، فوتبال دختران... نميدانم مرجع ضمير ما در اين يادداشت بايد چه كساني باشند؟ اما آنها كه علاوه بر شهروندي، وظيفه قانوني و اداري داشتند يقينا بيشتر بايد پاسخگوي نسل بعد باشند، نسلي كه از ما به سبب يكايك تصميماتمان خواهد پرسيد....
هفته کتاب بار دیگر فرا رسیده است. کتاب همان یار مهربان که از کودکی توصیه میکردند بخوانیم و البته ما وقتی میخواستیم بگوییم چه بچه خوبی هستیم کتاب میخواندیم... کتاب همان نشان رشد یافتگی جامعه، کتاب با همه بهبه و چهچههای همیشگی که چقدر خوب است و...
يادداشت در سايت گرگان خبر را اينجا و يادداشت در سايت گرگان نيوز را اينجا ببينيد
ادامه مطلب
مهر كه ميآيد ياد مدرسه مي افتم. ياد روزهايي كه در آنهنگام شايد كسالتآور بود و امروز پرخاطره. خاطره روزهايي كه دغدغههاي امروزي نبود و سقف آرزوهايمان اسكناسهاي 500 توماني و شايد كمتر هم بود. چقدر خوشحال بوديم هفتههايي كه پنجشنبهها صبحي بوديم و هفته بعدش بعداز ظهري... چقدر خوشحال بوديم روزهاي سرد پاييزي را بعد مدرسه پياده برويم، خوش باشيم و بخنديم. چقدر خوشحال بوديم روزهايي كه نم
رههايمان 19 و 20 ميشد و البته چقدر عيار آن نمرهها واقعيتر بود، روزهايي كه دانشگاه رفتن سخت بود و...
مهر كه ميآيد دلم ياد رفقايي را ميكند كه رفاقتهايشان ساده و بيآلايش بود. ياد خنديدنهاي بياندازه، مهربانيهاي صادقانه و...
ياد دعواهاي زنگ آخر، شيطنتهاي بازيگوشانه، اخطارهاي جدي آقا معلم و ناظم...
ياد آقاي نقينسب معلم كلاس اول و آقاي سرابي معلم كلاس دوم در گنبد، آقاي مقسم، معلم كلاس چهارم، آقاي ميرخسروي، معلم كلاس چهارم و آقاي خراساني كلاس پنجم
ياد معلمان دوره راهنمايي آقايان سيدصفوي، مشكور، آقاخاني، عسجدي، كاظمي، كبير، شهرياري و...
معلمان دوره دبيرستان محمدرضا صالحي، اسماعيل تاجيك، مرتضي سبطي، محمود بسطامي، احمدصفرخاني و...
ياد دوستان دبيرستان ميرباقري، مشكور، كيايي، كيقبادي، صناعي و...
ياد همهي روزهاي زيبا بهخير....